دقت در حقوق مشترک

جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸ 0 0 کلام حق پیام

بسم الله الرّحمن الرّحیم

چون جنگ حنین به پایان رسید و غنائم تقسیم شد، عده ای از اعراب که در آن جنگ حاضر بودند و هنوز ایمان نداشتند، پیش روی پیامبر صلّی الله و علیه و آله می دویدند و می گفتند: یا رسول الله! ما را نیز بهره ای ببخش. چنان ازدحام کردند که پیامبر صلّی الله و علیه و آله به درختی پناهده شد و آنها عبا را از دوش مبارکش کشیدند. فرمود: «عبایم را بدهید، به خدایی که جانم در دست اوست اگر به اندازۀ درخت ها بر روی زمین شتر و گاو و گوسفند در اختیار من باشد بین شما تقسیم می کنم.» در این هنگام مویی از کوهان شتر چیده و فرمود: «به خدا سوگند از غنائم شما به مقدار این موی اضافه بر خمس تصرف نمی کنم و آن را نیز به شما می دهم. شما هم از غنیمت چیزی خیانت نکنید، اگر چه به اندازۀ سوزن یا نخی باشد، زیرا دزدی در غنیمت باعث ننگ و آتش جهنم است.» مردی از انصار برخاست و رشته ای یافته شده در آورد، و عرض کرد: من این نخ را برداشتم تا جلّ (پالان) شتر خود را بدوزم! حضرت فرمود: «آنچه از این نخ حق من است به تو بخشیدم.» مرد انصاری گفت: اگر وضع چنین دقیق و دشوار است احتیاج به این رشته ندارم و رشته بافته را به زمین انداخت. همین سیره و روش در زندگی امام علی علیه السلام کاملاً مشهود بود تا آنجا که عدالت آن حضرت زبان زد خاص و عام بود. در یکی از سال ها که معاویه به حج رفته بود، سراغ یکی از زنان که سوابقی در طرفداری علی علیه السلام و دشمنی معاویه به نام «دارمیه حجونیه» داشت را گرفت. گفتند: زنده است؛ فرستاد او را حاضر کردند. از او پرسیدند: هیچ می دانی چرا تو را احضار کردم؟ تو را احضار کردم تا بپرسم چرا علی علیه السلام را دوست و مرا دشمن داری؟ گفت: بهتر است از این مقوله حرف نزنی. معاویه گفت: حتماً باید جواب بدهی. او گفت: به علت این که علی علیه السلام عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی جهت با او جنگیدی، علی علیه السلام را دوست می دارم چون فقیر را دوست می داشت و تو را دشمن می دارم برای این که به ناحق خونریزی کردی و اختلاف میان مسلمانان افکندی و در قضاوت ظلم می کنی و مطابق هوای نفس رفتار می کنی!! معاویه خشمناک شد و جملۀ زشتی میان او و آن زن رد و بدل شد. اما خشم خود را فرو خورد و همان طوری که عادتش بود آخر کار روی ملایمت نشان داد و پرسید: علی علیه السلام را به چشم خود دیدی؟ گفت: آری. معاویه گفت: چگونه؟ پاسخ داد: به خدا سوگند او را در حالی دیدم که ملک و سلطنت که تو را غافل کرده او را غافل نکرده بود. معاویه گفت: آواز علی علیه السلام را شنیده ای؟ گفت: آری، آوازی که دل را جلاء می داد، کدورت را از دل می برد، آن طور که روغن زیت زنگار را می زداید. معاویه گفت: حاجتی داری؟ گفت: اگر بگویم می دهی؟ معاویه گفت: می دهم. گفت: صد شتر سرخ مو بده. گفت: اگر بدهم آن وقت در نظر تو مانند علی علیه السلام خواهم بود؟ گفت: هیچ وقت. معاویه دستور داد صد شتر سرخ مو به او دادند، بعد به او گفت: اگر علی علیه السلام زنده بود یکی از اینها را به تو نمی داد! او گفت: به خدا قسم یک موی اینها را هم به من نمی داد، زیرا این ها را مال عموم مسلمین می دانست.

منبع: کتاب مرز پویایی(تذکر و هشدار در سیرۀ چهارده معصوم علیهم السلام). ص49.
نویسنده: محمد لک علی آبادی

0 نظر

ارسال نظر