فرزند فردوس

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ 0 0 کلام حق پیام

بسم الله الرّحمن الرّحیم

پانزدهم اسفند ماه سال 1338 در فردوس، در جنوب خراسان، متولد شد. در کودکی برای فراگیری قرآن به مکتب خانه رفت. دوران تحصیل را تا دیپلم در فردوس گذراند. در مراسم رژۀ زمان طاغوت دوران راهنمایی و دبیرستان شرکت نمی کرد. به بهانه های مختلف به همراه تعدادی از دوستانش از شرکت در مراسم طفره می رفتند. سال 1354 آیت الله ربانی املشی به فردوس تبعید شد. آن زمان در جریان امور سیاسی و انقلابی و فعالیت خود را آغاز کرد. او جزء اولین کسانی بود که در شهرستان فردوس تظاهرات راه انداخت و مردم را به این امر تشویق کرد. در سال 1353 کتاب ها و اعلامیه های حضرت امام را مطالعه می کرد و با شخصیت های روحانی ارتباط داشت و تحت تعقیب ساواک بود. ایشان کتاب جهاد اکبر حضرت امام را مخفیانه تهیه کرد و ضمن مطالعه، آن را در اختیار دیگران قرار می داد. در زمینۀ سیاسی، مذهبی و علمی کتاب هایی نظیر نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه و مجلات علمی و آموزشی را مطالعه می کرد. او از امام خمینی، آیت الله خامنه ای و شهید مطهری کتاب های زیادی در اختیار داشت. مهدی صبوری در نیمه های شب نوارهای امام و شخصیت های انقلاب را ضبط می کرد و به خانه های مردم می برد و روی نوارها می نوشت: «وقف عام، گوش دهید و به دیگران بدهید.» دوستش می گوید او چندین بار به زندان رژیم شاه افتاد و حتی یک شب از پاهایش او را آویزان کردند. اما هیچ گاه او سست نشد. در دوران پهلوی همیشه تحت تعقیب عوامل رژیم بود تا این که روزی منزلشان را محاصره کردند و دستگیر شد. رژیم، که از ایشان وحشت داشت، او را شبانه به ساواک مشهد منتقل کرد. خیلی شکنجه شد. اما یک کلمه اعتراف نکرد. ایشان آن قدر مقاومت کرد که مزدوران ساواک از گرفتن اطلاعات از او مأیوس شدند. او پس از مدتی آزاد شد. بعد از آزادی، با وجود آنکه تحت تعقیب بود، فعالیت های خود را ادامه داد. در تمام تظاهرات نقش فعالی داشت. مهدی در بر هم زدن جشن میلاد امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف نقش مؤثری داشت!! آن سال حضرت امام نیمه شعبان را عزا اعلام کرده بود. او با قطع کردن برق و شعار دادن با تعدادی از دوستانش مجلس را به هم ریخت و متواری شد. از آن پس او در لیست سیاه ساواک قرار گرفت. یک شب مهدی در جمع دوستان، آتش سیگار را به پوست بدن خود نزدیک کرد. گفت: «می خواهم ببینم چقدر تحمل شکنجه های ساواک را دارم!» یکی از روزهای نزدیک ماه محرم، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، تصمیم گرفت با تعدادی از دوستان مجسمۀ شاه را، که در وسط میدان مرکزی شهر بود، پایین بکشد. پنهانی برادران را خبر کرد. همگی در موعد مقرر حاضر شدند. طناب بزرگی تهیه کردند و به گردن مجسمه انداختند. محکم بود. بنابراین حدود پانزده دقیقه طول کشید تا سرنگون شد. در حالی که احتمال حملۀ مزدوران رژیم بود، با افتادن مجسمه صدای تکبیر بلند شد. مهدی ماشین وانتی آورد و مجسمه را به عقب وانت بست و در خیابان ها گرداند. پس از این ماجرا پشت مسجد حجت ابن الحسن با دو حلقه لاستیک مجسمه را به آتش کشید. مهدی چند بار دیگر توسط ساواک دستگیر شد اما خیلی شجاعانه بازگشت. به دلیل شجاعتش به مهدی شجاع الدین می گفتند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شرکت فعالی در جهت حفاظت از انقلاب داشت. این جوان به دنبال تشکیل کمیتۀ انقلاب اسلامی بود. با اینکه سال چهارم دبیرستان بود، اما به صورت نیمه وقت با کمیته همکاری داشت. پس از اخذ دیپلم به صورت رسمی در سپاه پاسداران فعالیت خود را آغاز کرد. بسیج مردمی را سازماندهی کرد. او با استفاده از نیروهای مردمی امنیت و آسایش را اوایل پیروزی انقلاب تا پایان سال 1360، در سطح شهرستان برقرار کرد. مهدی صبوری انجمن های اسلامی دانش آموزان را اوایل انقلاب در شهرستان فردوس تشکیل داد و زمینۀ فعالیت دانش آموزان را در مسائل اسلامی و انقلابی فراهم کرد. سپس با جذب آن ها به بسیج، نیروی عظیمی را برای حفاظت از انقلاب سازماندهی کرد. مهدی ارتباط نزدیکی با روحانیت، به خصوص شهید حجت الاسلام هاشمی نژاد، داشت. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های حق علیه باطل شتافت. او معتقد بود که جنگ یک امتحان الهی است و حال که دشمن به میهن اسلامی تجاوز کرده، باید با تمام توان او را عقب برانیم. در اولین مرحله به جبهۀ «الله اکبر» اعزام شد. در جبهه مسئولیت های فرماندهی گروهان، گردان و محور تیپ را بر عهده داشت. او از موفق ترین و گمنام ترین فرماندهان جنگ به شمار می رفت. مهدی و نیروهایش در فتح ارتفاعات الله اکبر، فتح بستان و حفظ تنگۀ استراتژیک چزابه نقش مهمی داشتند. مهدی در اولین مرحله به عنوان فرماندۀ گروهان در جبهۀ الله اکبر حضور یافت و بعد به چزابه، دزفول و شوش رفت. او مدتی بعد دوباره به چزابه بازگشت. مهدی انسانی بود که تمام کارها و حرکاتش فقط برای خدا بود. حضور او در جبهه های جنگ، با آن ایمان و صلابتی که داشت و کارایی بالا بسیار در روحیۀ نیروها مؤ ثر بود. او در تمام مشکات و بن بست ها، همیشه از خدا استمداد می طلبید. توسل به خدا و ائمۀ اطهار علیهما السلام و حضرت زهرا علیها السلام کلید حل مشکلات او بود. دوستانش هنوز مناجات ها و گریه های شبانۀ او را در عملیات طریق القدس و چزابه به یاد دارند. مهدی علاقۀ خاصی به امام زمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف داشت. او نام مولایش را با عظمت می برد. برادرش می گوید یک بار با اصرار از مهدی خواستم خاطره ای بگوید. او هم گفت: «روزی در کوه هایی الله اکبر مشغول شناسایی بودیم. پس از بیست و چهار ساعت کوه پیمایی و عبور از مناطق، آب آشامیدنی ما تمام شد. به ما گفته بودند در این منطقه هر جا را حفر کنید به آب می رسید. ولی هر جا را حفر کردیم آب پیدا نشد! دوستان من از پا افتاده بودند. من هم رمقی نداشتم. مانده بودم چه کنم. ما باید بر می گشتیم اما دیگر هیچ توانی نبود. چند قدمی از دوستان دور شدم. رفتم پشت یک تخته سنگ و دست به دعا برداشتم. گفتم امام زمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف دوستانت تشنه اند. به داد ما برس. و همین طور با ناله شروع به صحبت کردم. دقایقی بعد دیدم که دوستان بلند شده اند و به سمت من می آیند. با دیدن آنها خجالت کشیدم. یکی گفت: "آقا مهدی آب پیدا شد؟" جوابی نداشتم. نگاهی به اطراف کردم. گوشه ای را نشان دادم و بی مقدمه گفتم آنجا ظاهراً کمی نمناک است. برو بیل بیاور. نمی دانم چرا این حرف را زدم. ما همۀ اطراف را کنده بودیم از آب خبری نبود! بیل را گرفتم. کمی خاک ها را کنار زدم و یکباره... مهدی به اینجا که رسید اشک در چشمانش حلقه زد. بعد ادامه داد: نمی دانی، ناگهان آب گوارایی نمایان شد و بالا آمد!» مهدی اهل عبادت و مناجات و قرآن بود. در مجامع مذهبی حضور فعال داشت. به نماز جماعت مقید بود؛ زیرا می دانست مولایش حضرت صاحب الزمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف می فرمایند: «هریک از شما باید به آنچه که او را به محبت ما نزدیک می کند عمل کند، و از آنچه که مورد پسند ما نیست و ما را خشمناک می کند دوری جوید.» دوستش می گوید مهدی آن قدر مقید بود که می گفت سر پست نگهبانی بدون وضو حاضر نشوید. در عملیات چزابه از ناحیۀ دو پا مجروح شد. مجبور شد با دو عصا راه برود. حدود چهل و پنج ترکش در بدنش داشت. دو ماه در بیمارستان بستری بود. با وجود آن ترکش ها دوباره به جبهه ها رفت؛ چون معتقد بود که جبهه به او نیاز دارد و امام زمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف او را یاری خواهد کرد. اوبسیار مقید بود. زمانی که مجروح و بستری شد، پرستار خانمی جهت تزریق سرم مراجعه کرد، به رغم جراحات و درد گفت: «مگر پرستار مرد نیست؟» وقتی متوجه شد که پرستار مرد در بیمارستان است، اجازه نداد که پرستار زن دست به بدن او بزند. آخرین مسئولیت او در جبهه، فرماندهی محور عملیاتی لشکر 5 نصر در چزابه بود. اکثر شهدا در زمان حیات به وجود مهدی افتخار می کردند و خود را شاگرد او می دانستند؛ چون او در همۀ امور پیشقدم بود و در قلوب پاسداران و بسیجیان و مردم نفوذ داشت. شهید صبوری را باید «سید الشهدای انقلاب اسلامی» در شهرستان فردوس نامید. او انسانی بود که جامع تمامی کمالات انسانی بود. او از زجر کشیده های انقلاب و از خانواده های مستضعف و تربیت یافتۀ مکتب رهایی بخش امام خمینی بود. او مصداق کامل «رئیس القوم خادمهم» بود. مهدی روز جمعه، در تاریخ 13/1/1361 در منطقۀ چزابه، که فرماندهی آن را بر عهده داشت، به درجۀ رفیع شهادت نایل شد. پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت اکبر شهرستان فردوس، به خاک سپرده شد. مهدی در وصیت نامۀ خود این چنین می گوید: «اکنون که در راه خالقم و تنها معبودم به جبهه می روم، از درگاهش می خواهم به آن سو و آن راهی که خودش می خواهد هدایتم کند. هر قدمم و هر نفسم برای او باشد. و علی الدوام برای او بگویم و بسوزم و بجوشم و برای او باشم. هر چند فردی خطاکار و معصیت کارم و او خالقی یکتا و بزرگ. به این امید می روم تا امانتی که نزدم دارد ان شاءالله این دفعه تقدیمش خواهم کرد. و افتخار می کنم که هدفم الله، مکتبم اسلام، کتابم قرآن و مرجعم روح خدا، امام خمینی نایب بر حق حضرت مهدی عجّل الله و تعالی فرجه الشریف است... . الان هم که به جبهه می روم برای کشور گشایی و گرفتن چند وجب زمین نمی روم، فقط به خاطر این است که حکومت الله، اسلام و قرآن پیاده شود و دشمنان را، که به مرز اسلام تجاوز کرده اند، بر جای خود بنشانیم. به هر حال ما چه کشته شویم و چه بکشیم پیروزیم. از تمام برادران و خواهران دینی می خواهم که در همه جا و در همه وقت یار و پشتیبان انقلاب باشند. ...به برادران پاسدار و بسیج توصیه می کنم، نماز را اول وقت بخوانید و در هفته دو روز روزه بگیرید (دوشنبه و پنجشنبه) و بیش از پیش به فکر تقویت روح باشد تا پرورش جسم. اگر ان شاءالله شهید شوم، روی قبرم کلمۀ «ناکام» ننویسید؛ زیرا من به کام و آرزوی خود رسیدم.»

منبع: کتاب وصال (چهل روایت از دلدادگی شهدا به امام زمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف). ص58
پدیدآورنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی.

0 نظر

ارسال نظر