اُسوه

جمعه ۰۲ آذر ۱۳۹۷ 0 0 کلام حق پیام

بسم الله الرّحمن الرّحیم

امام عصر عجّل الله و تعالی فرجه الشریف فرمودند: «باید هر کس از شما (شیعیان) اعمالی انجام دهد که او را به ما نزدیک کند. و دوستی ما را به او بیشتر کند. و از رفتاری که ما دوست نداریم و ما را ناراحت می کند دوری کند.»
می خواهیم به سفری برویم. به یکی از روستاهای دور دست سفر کنیم؛ به جایی که مردمانش حق بزرگی بر گردن انقلاب دارند. وقتی از مسیر اصفهان به شیراز حرکت و از آباده عبور کنیم، به شهرستان کوچکی به نام «خرم بید» می رسیم. در حوالی این شهرستان روستای کوچکی است که اکنون نامش «شهید آباد» است. خانواده های ساکن این روستا زیاد نیستند اما وقتی به گلزار شهدای روستا سر بزنی تعجب خواهی کرد! آن ها چهل و سه شهید تقدیم انقلاب و اسلام کرده اند؛ شهدایی که هر کدام پرچمی برای سرافرازی و سربلندی این نظام هستند. از میان قبور شهدا وقتی عبور کنی به قبر سردار رشید اسلام، شعبان علی اکبری، خواهی رسید. در بالای مزار او قبر شهیدی است که اکنون زائرانی از مناطق دور و نزدیک دارد. آنجا مزار شهید عبدالمطلب اکبری است. عبدالمطلب به همه، من و شما نشان داده که هیچ چیز نمی تواند مانع رشد و کمال معنوی انسان شود. او از نعمت گویایی و شنوایی محروم بود. نه می شنید، نه می توانست حرف بزند. مردم با شخصی با این ویژگی چگونه برخورد می کنند؟! اما این پسر هوش و استعداد فوق العاده داشت. با بچه های هم سن و سال خود مدرسه رفت. آن قدر تیزهوش بود که تا کلاس پنجم درس خواند. بعد به سراغ بنّایی رفت. یک استادکار ماهر در بنّایی شد. تقریباً همۀ خانه های روستا یادگار اوست. هر کس احتیاج به تعمیر خانه داشت عبدالمطلب را خبر می کرد. در لوله کشی و کارهای خدماتی هم استاد بود. خلاصه یک آدم با استعداد و دوست داشتنی که از نعمت تکلم و شنوایی محروم بود. انقلاب که پیروز شد به بسیج پیوست. دوستی داشت که ارتباط آن ها مانند مرید و مراد بود. دوست او، شعبان علی اکبری، مسئولیت عقیدتی سپاه خرم بید را بر عهده داشت. آن ها شب و روز با هم بودند. عبدالمطلب با کمک او راهی جبهه شد. قدرت بدنی او بالا بود. برای همین سخت ترین کارها را قبول می کرد. او آر پی جی زن شده بود. در کارش بسیار ماهر و استاد بود. خیلی دقیق هدف گیری می کرد. دوستانش از عبدالمطلب چیزهای عجیب می گفتند! یکی می گفت عجیب است. عبدالمطلب ناشنواست، اما وقتی خمپاره شلیک می شود او زودتر از همه خیز بر می دارد. دیگری می گفت بارها با هم توی خط بودیم. عبدالمطلب بسیار به نماز اول وقت مقید بود. ما شنوایی داشتیم ساعت داشتیم اما او هیچ کدام را نداشت. اما هنگامی که موقع اذان می شد آر پی جی را کنار می گذاشت و آمادۀ نماز می شد! هنوز این معما باقی مانده که او از کجا هنگام اذان را تشخیص می داد! همرزمان او چیزهای عجیب و جالبی از عبدالمطلب تعریف می کنند که در اینجا فرصت پرداختن به آن ها را نداریم. اما این رزمندۀ شجاع و غریب زمانی که دوست عزیزش را از دست داد بسیار بی تاب شده بود. وقتی شعبان علی را به خاک می سپردند در کنار قبر نشسته بود و اشک می ریخت. شعبان در والفجر8 به شهادت رسید. عبدالمطلب در بالای مزارش نشست و روی زمین صورت یک قبر را ترسیم کرد! با زبان بی زبانی به همه گفت: «اینجا قبر من است!» برخی از افراد او را مسخره کردند. برخی به او خندیدند و... . عبدالمطلب در آخر روزهای سال 1365 ازدواج کرد. آن موقع بیست و دو ساله بود. بلافاصله به منطقه برگشت. در عملیات کربلای8 در شلمچه غوغا کرد. هر جا همه خسته می شدند او یک تنه در مقابل تانک های دشمن با شلیک آر پی جی قد علم می کرد. برادرش می گفت نوزدهم فروردین 1366 عبدالمطلب اکبری به وصال محبوب خود رسید. پیکر پاک این شهید را به روستا آوردند. شهدا را به ردیف در روستا دفن می کردند. حالا نوبت به جایی رسیده بود بالای مزار شعبان علی! وقتی او را به خاک می سپردیم برخی با تعجب به هم نگاه می کردند! خاطره ای به یادشان آمده بود. روزی که عبدالمطلب درست همین مکان را نشان می داد و می گفت: « من اینجا دفن خواهم شد!» مدت ها گذشت. ما هم مانند بسیاری از مردم از عظمت و بزرگی شهدا غافل بودیم. به کلام حضرت امام که قبور مطهر شهدا را تا ابد دارالشفا خوانده بود بی توجه بودیم. برادر شهید ادامه داد: مادر ما دچار سرطان بسیار حادی شده بود. چند ماه به همۀ پزشکان شیراز و... مراجعه کردیم. اما بی فایده بود. سرطان بدخیم بود و مادر ما کهولت سن داشت. گفتند ایشان را اذیت نکنید، ببرید خانه تا راحت تر... . ما هم مادر را به خانه آوردیم. همه ناراحت بودیم. مادر توان راه رفتن نداشت. صبح روز بعد دیدیم مادر از جا بلند شد! با شور و نشاط مشغول کارهای خانه شد!! همه با تعجب به سراغ مادر رفتیم. یعنی چه شده بود؟! مادر می گفت دیشب عبدالمطلب به دیدنم آمد. یک تکه نان تبرکی به من داد و گفت: «بخور!» من هم خوردم. از صبح که بیدار شدم هیچ اثری از بیماری در وجودم نیست! مادر را نزد پزشکان شیراز بردیم. آزمایشات مختلف انجام شد. یکی از پزشکان از خارج آمده بود و به معجزه اعتقادی نداشت. همه یک چیز می گفتند. این ماجرا چیزی شبیه یک معجزه است. هیچ خبری از تودۀ سرطانی نیست! از آن ماجرا نوزده سال می گذرد. مادر ما زنده است و دیگر مشکلی پیدا نکرد! شبیه این ماجرا بارها برای اهالی و حتی چند نفر از اهالی مرودشت و... اتفاق فتاد. اما ماجرای عجیب تر در رابطه با این شهید مطلبی است که استاد انجوی نژاد بیان کردند. ایشان نامه ای که با دست خط این شهید بود را نشان دادند. در آنجا نوشته بود: «یک عمر هر چی جدی گفتم شوخی گرفتند. یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم. خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم. آقا به من گفتند: "تو شهید می شی. جای قبرم رو هم بهم نشون دادند. این را هم گفتم اما باور نکردید."»

منبع: کتاب وصال (چهل روایت از دلدادگی شهدا به امام زمان عجّل الله و تعالی فرجه الشریف). ص53
پدیدآورنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی.

0 نظر

ارسال نظر